نتایج جستجو برای عبارت :

آغوش اجباری جلد دوم

فاطمیه که می آید، شبیه بچه یتیم های کنار قبرستان میشوم. همان هایی که پاهایشان را سخت در آغوش گرفته اند و بغض دارند. همان هایی که دست هایشان را به هیچ کس نمیدهند.آخر آنها به آغوش مادر معتادند. معتاد شدن که دلیل نمیخواهد. معتاد شدن یکهو می آید. معتاد نوازش های دست های گرم،معتاد تنگ در آغوش گرفته شدن،معتاد نفس هایی که تو را بو میکشند.فاطمیه شبیه بیمادری های کودکی است که دلش مادر میخواهد.به نظر تو فاطمیه شبیه چیست؟
مادر بچه رو دعوا کردبغض گلوشو گرفتنگاهی به خواهر و برادرها انداختنگاهی به پدر انداختهیچ تکیه گاهی را امن تر از مادر ندیدسمت مادر دوید و خودش رو انداخت به آغوش مادر به محل آرامش خوشبا دستهای کوچیک محکم مادر رو بغل کرد کاش یه روزی برسه محکم خدا رو بغل کنم
مادر بجه رو دعوا کردبغض گلوشو گرفتنگاهی به خواهر و برادرها انداختنگاهی به پدر انداختهیچ تکیه گاهی را امن تر از مادر ندیدسمت مادر دوید و خودش رو انداخت به آغوش مادر به محل آرامش خوشبا دستهای کوچیک محکم مادر رو بغل کرد کاش یه روزی برسه محکم خدا رو بغل کنم
 با خاک، زمانی که هم آغوش شویمما نیز چو دیگران فراموش شویمدر بند خدا باش که حیّ ازلیستچون شمع، روا نیست که خاموش شویم#سید_علی_کهنگی اردیبهشت 1399sayedalikahangi@ با خاک، زمانی که هم آغوش شویمما نیز چو دیگران فراموش شویمدر بند خدا باش که حیّ ازلیست"/>
دل به مهرتوبستم ، که در آغوش توباشم .تونگین ومن حلقهء دستت ، که فراموش نباشم . دشت تف کرده کویرم ، که به امید بوسه باران توباشم .به ره هم پرتوی مهتابی ، که درظلمت سایه نباشم .نم نم بوسه باران بهاری ، باغ باران خورده توباشم .حلقه ء دام اگربگشایی ، نیک دانم که صید توباشم .غرآ
بغل کردن کودکان از بدو تولد یکی از مهم‌ترین نیازهای عاطفی و روانی کودکان است. در واقع کودک در هنگام تولد وارد دنیای بیگانه‌ای می‌شود و هنگامی که در آغوش مادر قرار می‌گیرد به نوعی امنیت و آرامش به او بازمی‌گردد. در آغوش گرفتن کودک باعث ایجاد پیوند عاطفی عمیق میان مادر و کودک می‌شود که این مسئله از بسیاری استرس‌ها، اضطراب‌ها، رفتارهای نابهنجار و اختلالات روانی در بزرگسالی جلوگیری می‌کند. در نتیجه شناخت فواید و تاثیرات
رمان آغوش اجباريدانلود رمان عاشقانه آغوش اجباري اثر نگار قادری با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم رایگانبهش نگاه کردم ، به عشقم? ، به دنیام? ، به نفسم ?، به کسی که دوسش دارم? ، به کسی که زندگی بدون اون واسم رنگی نداره? ، چقدر زجر کشیدم? ، خدایا خشبختیمون رو نگیر? ، خدا شاهد بود چه شبایی که با گریه سر به بالین نزاشتیم? ، به هجده سال پیش فکر کردم? ، به دختری سیزده ساله? ، به دختری که به سمت جنس مخالف کشیده شده بود? ، اون دختر
در حادثه یِ خیس خیابان بغلم کنمن را ز غم عشق، نلرزان بغلم کندر کوچه ی بن بست غم عشق اسیرممن را بکش از کوچه به میدان بغلم کنمیدان غزل، کوچه ی احساس، در عشقدر آدرس خانه ی مستان بغلم کنتو مومنی و شرع به تو گفته نبوسش؟باشد، ولی با رخصت شیطان بغلم کنیک عمر من و حسرت آغوش تو و دردشد وقت قسم، آی! به قرآن بغلم کندلتنگی من را بجز آغوش دوا نیستدکتر شو و با شیوه ی درمان بغلم کنباران بهاری همه جا را پر گل کردلطفی کن و در فصل بهاران بغلم کن"دلتنگ تر از من به خ
 دانلود آهنگ جدید حمید عسکری بنام آغوش تو با بالاترین کیفیتDownload New Music Hamid Askari – Aghoshe Toترانه و آهنگ: حمید عسکری , تنظیم: میلاد اکبریمتن آهنگ جدید حمید عسکری بنام آغوش تو :اسم تو که میاد هنوزم قلب من میلرزه کمنشده از عشقت دور نبودی از قلب من یک لحظهحرف تو که میشه بی هوا دلم واسه تو تنگ میشهقلبت پیش منه که من اینجوری هنوزم بی تابمبه شوق اینکه توی خوابمی هر شب میخوابماین خود عشقه که تو خوابم اسمتو میارمفقط عشق تو میتونه جون بده به این دل خستمچه
امشب شهادتنامه عشاق امضاء می‌شود فردا ز خون عاشقان این دشت دریا می‌شود امشب کنار یکدگر بنشسته آل مصطفی (ص)فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا (س) می‌شود امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی فردا صدای العطش زین دشت برپا می‌شودامشب بود جای علی (اصغر (ع)) آغوش گرم مادرشفردا خدایا بسترش آغوش صحرا می‌شودامشب که جمع کودکان در خواب ناز آسوده اند فردا به زیر خارها گمگشته پیدا می‌شود امشب به خیل تشنگان، عباس (ع) باشد پاسبانفر
اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد،محو طبیعت می شود، کمتر سخت می گیرد،می بخشد، می خندد،می خنداند و با خودش در یک صلح درونی ست،او نه بی مشکل است نه شیرین مغز!او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند.او یاد گرفته است که لحظه لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد . 
بر جگر هرچند داغ رفتنت را داشتمکاش حالا لااقل پیراهنت را داشتمتشنه ی آغوش تو هستم در این شب های سردکاش در آغوش خود عطر تنت را داشتملشگری از گرگ را وقتی که دیدم در حرمبر سر نی انتظار دیدنت را داشتممن سه ساله بودم اما آرزو کردم که کاشتاب رویارو شدن با دشمنت را داشتمتا سرت را در میان طشت دیدم سوختمکاش بابا طاقت بوسیدنت را داشتم را داشتمشاعر: احمد علوی
بی تو سال هاست در چنگال این روزگار بی رحم اسیرم بی تو حتی صدای ساعت روحم رو آزار میده بی تو هر ثانیه داغون تر میشم بیا ای شاه زاده ی رویا های من بیا با دستای گرم و مهربونت من رو از چنگال روزگار نجات بده و با خودت ببر نذار دور از آغوش پر مهرت بمیرم
مانده ام در عجب اصرار زمستان! زودتر آمده ای که چه!! بی چاره!  آمده ای که را به آغوش کشی؟! آنکه حتی به آخرین  برگ چنار پیر هم،  رحم نکرد؟! همانی که سر تا پا دروغ است و فریب؟! آمدی به تماشا ی غارتگری پاییز؟! وه!  که چه نادانم! تو آمدی که سهمت را بگیری از حال خوب ما!! اویی که غنچه ها را در غلاف خفه کرد!! فهمیدی!؟ که کبود شدند، و سوختند! قبل از آنکه بشکفند و بو شوند. تو چه می دانستی؟! شاید هدیه میشد به معشوقه ای و
وطنم بنگر به من که هر کجا که هستم باز هم در زیر آسمان عشق تو زیسته ام. وطنم اگر در کشاکش ایام حال مرا بپرسی من از درون قصه ها وغصه های دختری آمده ام که تنها وامدار حکایت  عشق شاه وگدا ست. وطنم رفتنم به اختیار نیست آمدنم در دستان توست مرا در آغوش گیر 
مگر نمی شود زیر چتر نگاه کسیخانه ای ساخت ، عاشق شد ؟ببین میان این همه معجزهچقدر شعر می شوم با تووقتی تو را می ‏بوسمبگذار دنیا را آب برداردمن در میانِ آرامشِ آغوشِ تودر هر طوفانی به ساحل می‏ رسممن از تمام صبح هایمفقط همانی را به یاد دارمکه تو در آغوش من لبخند میزدیوگرنه باقی طلوع‌ها همگی شب اندبی تو .! 
«به یاد شادی»نسیم می‌وزید گل می‌رقصید وبلبل آواز می‌خواندپرنده روی شاخه، جیک‌جیک می‌کرد  خورشید زرد طلایی روی ابر سپید لم داده‌بوداز آن بالای آبی، زمین سبز را چشم‌نوازی می‌کردروی گل‌های باغ، پروانه‌های رنگارنگرقص شادی سر می‌دادندو شراب گل سرخ، سر می‌کشیدندپروانه به آهنگ بلبل، گل را بوسه می‌دادند باغ آرزوی خاک را برآورده‌می‌کرددر این میانشادی میان باغ گل، مست و شادمان می‌دوید  با پرو
تو کجایی عشق پر دریغ من؟!تو کجایی پسر گندم زار؟!مرگ لبخند هایم راپای تو نوشته اند؛ای شروع پر خروش،ای تمامِ ناتمام،دل بریدم از نبایدها؛تَبِ حرف حرفِ این خط شکسته را-که در امتداد تو، تا ثریا میرود-در آغوش نمیگیری؟.بغض شب می شکنداشکِ ماه، روشنی مهر را می خواند؛و من دوباره-دور از تو و پنهان در خیالت-کِرِشمه ی صبح را از دست میدهم! "ترمه سلطانی هفشجانی"  
لمس اساس ارتباط نوزاد آدمی با دنیایی است که به آن قدم می گذارد. حواس پنج گانه از اولین ابزارهای ارتباطی او با دیگران است. از این میان حس لامسه کاربرد زیادی دارد. نوزاد انسان ، لطافت، گرمی، سردی، درد، فشار، راحتی، آسایش و بسیاری از حالات جسمی و حتی عاطفی را از طریق حس لامسه دریافت می کند. کسانی که در دوران نوزادی و کودکی دچار محرومیت حسی شده اند، در بزرگسالی به سختی قادرند عواطف خود را نشان دهند و به نظر دیگران افرادی سرد و بی روح می نمایند. د
«به یاد شادی»نسیم می‌وزید گل می‌رقصید وبلبل آواز می‌خواندپرنده روی شاخه، جیک‌جیک می‌کرد  خورشید زرد طلایی روی ابر سپید لم داده‌بوداز آن بالای آبی، زمین سبز را چشم‌نوازی می‌کردروی گل‌های باغ، پروانه‌های رنگارنگرقص شادی سر داده‌بودندو شراب گل سرخ، سر می‌کشیدندپروانه به آهنگ بلبل، گل را بوسه می‌داد  و باغ آرزوی خاک را برآورده‌می‌کرددر این میانشادی میان باغ گل، مست و شادمان می‌دوید  ب
تنها برای تو می نویسم تنها برای تو دلتنگ می شوم چرا نگاهم نمیکنی چرا چشم هایت دیگر آشنا نیستند .دلتنگتم باز آی .اگر نیایی کدامین نام را صدا زنم با که سخن بگویم با یک بیگانه اگر نیایی حرفهایم را بر روی صفحه روزگار حک میکنم و به آغوش باد خواهم سپرد .اگر نیایی دنیا هم برایم غریب است بیا .بیا بی تو نمی توانم .عشق را با تو تجربه کردم می خواهم باز با تو باشم بیا 
حصار حسرت نوازشت رادر امتداد روابط خیال و انتظارخواهم کشید؛من این شهر و مردمانش رامیان فریاد های باد،پشت سر گذاشتمتا لحظه لحظه وجود پنهانت راشوکرانه ببلعمتو نخواهی فهمید که من،همچو شیدایی در رخت دیوانگیبر صورت کتمان وجودت خواهم کوفت.ای عشق!صمیمانه تر آتشت را،در آغوش خواهم گرفت؛عاشقانه تر بسوزانم.! "ترمه سلطانی هفشجانی"
رضاصداقت فرزندمختار پس ازحدود5ماه درگیری بابیماری کبد،باسلامتی نسبی به آغوش بنارعزیز برگشت ودل تمامی همولایتی هاراکه دراین مدت دعای گوی ایشان بوده اند راشادنمود.آقا رضا چند ماه پیش بدلیل نارسایی کبد دربیمارستان خلیج فارس بوشهروسپس بیمارستان های پیوند(بوعلی سینا)ونمازی شیرازبستری شد و روزهای پراسترس وسختی را همه خانواده ،دوستان وهمولایتی های عزیزگذراندند.بالاخره بااهدا 30 درصد از کبدمادرفداکارش به ایشان ،حال عمومی اش بهترشده و پس از
نه، فراموش نکرده ام خاطرم هست آمدی دستم را گرفتی مرا به آغوش کشیدی با دستان خودت اشک هایم را پاک کردی صورتم را شستی و گفتی  :"من باشم و غریبه بیاید کمک؟!  "راستش این زمین خوردن مشقی است دلم تنگ شده که دوباره خودت بیایی. و میدانم که محال است خدا دست بنده اش را نگیرد هرچند که او فقط ناز کند. ف. ب 98.6.8 
 نیاد اون روزی ببینم تو دلت جایی ندارمپاک شه از گوشی تو اسممو عکسامو شمارمحس گیرایی چشمای تو مثل الکلهنری و تنهایی جات شبا منو بغل کنهبغلم کن که الان بغل تو مونده براماون آغوش آرامشه که اینجوری داره منو میکشهبغلم کن که الان بغل تو مونده براماون آغوش آرامشه که اینجوری داره منو میکشه  
 با تو هم آغوش بودن در شب یلدا خوش استواله و مدهوش بودن در شب یلدا خوش استدست در دست تو و محو نگاه نافذتساکت و خاموش بودن درشب یلدا خوش استفارق از هر نامرادی از خم جادوی عشقگرم نوشانوش بودن در شب یلدا خوش استگر چه پیری خود نمایی می کند در ما ولیچون جوان،پرجوش بودن درشب یلدا خوش استواسع این دم را غنیمت دان که با یار عزیزتا سحر همدوش بودن در شب یلدا خوش است#سید_علی_کهنگی آذر 1399 sayedalikahangi@ 
گاهی دلــت نــمیخواهــددیــروز را به یاد بــیاوریانگــیزه ای بــرای فــردا هـم نــداری . . .!!!و حال هــم کهگاهی فــقــط دلــت میخواهــدزانوهایــت را تــنگ در آغوش بــگیریوگوشــه ای از گوشــه تــرین گوشه ای که می شــناسیبـنـشینی و فـقـط نــگاه کـنی . . .!!!گاهی دلگــیریشایــد از خودت !!! 
 عاشقی جلوه? دلدار تماشا می کردخویش را داشت درآن آینه پیدا می کردمحو در موج طلایی نگاهش شده بودقطره ای بود که رو جانب دریا می کردذرّه ای بود که در سایه? خورشید امیدبی نوا معرکه? رقص مهیّا می کردنیست جز عشق شکوهی به سرا پرده? دهرای خوشا آنکه درین وادیه سودا می کردسخت باشد که چنین سهل ز جان دست کشدرقص مرگ آنکه چو پروانه به شبها می کردآنکه با گوشه? چشمی دل از آدم می بردچه به سر داشت که آغوش به ما وا می کردکاش می آمد و با آن نظر واسع خودباز هم لطف ب
 روزگاریست،که این کشته فراموش شدست آتش خرمن عمریست که خاموش شدستاین چه سرّیست که در چشم تو کردند نهانکه به هر کس نگری واله و مدهوش شدستمشکل است آنکه رود در پی دلدار دگرهر که در خاطر خود با تو هم آغوش شدستشب هم از سوخته گانیست که از آتش عشقاینچنین از پی خورشید سیه پوش شدستنیست در خاطره ی آینه ها از من اثرکه به یاد آورد آن شمع که خاموش شدست؟واسع از اشک سحر چشم مپوشان و نخوابچشمه ی فیض الهی ست که خودجوش شدست#سید_علی_کهنگی آذر1398sayedalikahangi@ 
خزان می شوم ، ازتنها یم بیا پیچک بشو ، بپیچ برتنم توباران و من ، چتروارونه ام که میشوید غم و ، از دلم تو آغوش گرمی ، به پائیزم بیا تا بپایت ، برگِ تنم را بریزم تو ای دارغه ی ، باغِ الوان بیا تا بروی شانه ات ، اشک بریزم نخواهم گسست ز دامت ، عزیزم همیشه صید دامت ، هستم عزیزم غرآ
صدای موجت ای دریابرایم شعر زیبایی ستپر از راز و پر از لذتهمانند معمایی ستصدف می ریزی از خوبیبه روی ساحلت هرروزو بوی تازه می گیردازاین خوبی، دلت هرروزدر آغوش تو ماهی هاتمام لحظه ها شادندبه زیر آب و روی آبهمیشه شاد و آزادندپرستوهای دریاییکه خیلی عاشق موجندنشسته گاه برساحلو گاهی نیز در اوجندتو ای دریا ! برای مابخوان شعر قشنگت رابه روی ماسه جاری کنصدای رنگ رنگت را
«همه به امنیت نیاز دارند، كودكان بیشتر»می‌خواهد سر كار برودپدرفرزند اما لج می‌كنددهنش را كج می‌كنداشك می‌ریزد و پدر را در آغوش می‌گیردصدای مادر در می‌آید:«من سر بچه رو گرم می‌كنم تو بی‌صدا برو»آن لحظه نمی‌فهمدبعد كه می‌فهمدترس وجود كودك را فرا می‌گیرداسترس و نگرانی:«هر لحظه ممكنه دیگه بابا نباشه!»پدر و مادربرای فرزنددر حكم رب هستندهمه چیز را در وجود آن‌ها می‌بیندتمام امنیت خود رادیگر آرام ن
میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببردمیترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله نموده سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفته و به مار پیشکش کرد مار بدورش پیچید و او را با خود از شهر ببرد چون از شهر دور شدند ماری دیگر بر
کاش من و تو دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیمتنگ در آغوش همخوابیده در قفس های کتاب خانه ای روستاییگاهی تو راگاهی مراتنها به سبب تشدید دلتنگی هامانبه امانت می بردند.عباس_معروفییکی از ویژگی های متون پست مدرن ، عدم تعلق هر دال به یک مدلول است . تا جایی که مخاطبش را با ابهامی که ایجاد میکند گیج میکند. البته این اثر در ظاهر شباهتی با اثار پست مدرن ندارد اما بنظر من این دو خط اخر به لحاظ محتوا کاملا پست مدرن است. پژوهش هنر شعر، عباس معروفی"/>
پلک میزنی، جهانم زیر رو می‌شودموهایت را باز می‌کنی، طوفان می‌شودمی‌خندی، بهار می‌آیددیوانه منم که خانه‌ام راروی گُسلِ خطرناکِ تَنِ تو ساخته‌ام مگر نمی شود زیر چتر نگاه کسیخانه ای ساخت ، عاشق شد ؟ببین میان این همه معجزهچقدر شعر می شوم با تووقتی تو را می ‏بوسمبگذار دنیا را آب برداردمن در میانِ آرامشِ آغوشِ تودر هر طوفانی به ساحل می‏ رسممن از تمام صبح هایمفقط همانی را به یاد دارمکه تو در آغوش من لبخند میزدیوگرنه باقی طل
كوتاه تر از دیدار مانیادگاری ست در واژه ها«شعری بود از تو»می كارد دانه های حسرت رادر ترنم نفس های تنهایی كه سخت می روید بر سینه ام و بر می آید چون آه من در آغوش زمان ، رفتنی ها را می رفتمولی در نگاهم اضطرابو ثانیه هایی که دور می شونداز منی که .تپش های قلبم به شمارش زمان نزدیک استگاهی با شتابو گاهی بی حساب.

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

Sophia Doug مرکز تخصصي مشاوره زيبايي باريستا رنگ کار ساختمان محصولات کشاورزي Kayla ورزش و سلامت داروخانه آنلان پورتال تفريحي ،سرگرمي،آموزشي،موسيقي بست فاني